محمد حسام پسر گل مامان

خاطرات كودكی تو...

بسم الله الرحمن الرحیم

به وبلاگ پسرم خوش اومدید

امیدوارم با خواندن خاطرات ما لذت ببرید.نظر یادتون نره آرام

محبتمحبتمحبتmohammad hesamمحبتمحبتمحبت

محبتمحبتi love you my sonمحبتمحبت

محبتjust for youمحبت

پشت سر مسافر گریه شگون نداره

ای هوار از دست گریه های محمدحسام یعنی ازارو اذیت بنایی و مشکلاتش یه طرف گریه های جنابعالی پشت سر بابایی موقع رفتن سر ساختمون یه طرف  طوری شده که صدای همسایه های مامان بزرگ بیچاره دراومده البته به حالت شوخی ولی باز باین حرفا من درکشون میکنم چون واقعا بد جوری گریه میکنی و بد از رفتن بابایی تا یک ربع شما شیون میکنی حالا هدفتم فقط بیرون رفتنه وا و اینکه با بابات بری بیرون وگرنه مقصود دوری از پدر نیست گل نازم سرو نازم کمی تحمل کن این بنایی اگه انشالا تموم شد و خونه تروتمیز گشت باهم میریم خونه و مدام برو توو حیاط بازی کن باشه پسرم ...
2 شهريور 1394

کارهای جدید

سلامی به گرمی افتاب به پسرکم واقعا جای تاسف داره که با وجود این همه کار جدیدی که یاد گرفتی و شیطنت های قشنگی که میکنی من دیر به دیر بهت سرمیزنم و برات مطلب مینویسم معذرت میخوام پسرکم واقعا مامی تنبلی داری ای کاش منم میتونستم مثل بقیه وبلاگا فعال باشم بروز  ولی خب به هر حال هرکسی یه عیبی داره دیگه .حالا هم نمیدونم از کجا شروع کنم و کدوم یک از کارات رو اینجا بنویسم خب اول از 18 ماهگیت میگم  راستش وقتی به مهاباد سفر کرده بودیم اونجا شما خیلی بد مریض شدی چون توو اردیبهشت هنوز اونجا سرد بود و شما سرما خوردی اونم از نوع بدش و مدام در حالت گلاب به روت اسهال و استفراغ تشریف داشتی بماند که چقدر واست ناراحت بودم و عذاب کشیدم ...
31 مرداد 1394

چهاده ماهگی

الهی بمیرم برای پسرک گلم این دو ماه اصلا نتونستم خوب بهت برسم و کمی ازت غافل بودم البته اگه انشالا خودت که بزرگتر شدی متوجه این موضوع این شرایط میشی راستش دو روز قبل فوت پدربزرگ نازنینت که خیلی هم تو رو دوست داشت منو بابایی در حال تدارک چیدن برای جشن تولد یکسالگی شمابودیم . خیلی کارا انجام شدو حتی کیک زنبوری بسیار زیبایی هم برات سفارش دادیم و خلاصه مقدمات اماده  بود که با این خبر ناگهانی مصیبت از دست دادن پدرم تمام کاره ناتمام موند اما پسر گلم بهت قول میدم سال اینده یک هفته بعد از سال پدر به امید ایزدی تولد شمارو حتما برگزار میکنیم و حتما این روز رو در دفتر خاطراتت به ثبت میرسونیم انشالله خیلی عکس از تو در روز هفتم بر س...
5 اسفند 1393

پدرم...

پدرم بارش باران خدابود پدرم حاکم پیمان و وفابود پدرم جلوه ایمان و رضا بود پدرم برسرما مرغ هما بود پدرم در همه حال کارگشا بود پدرم ایت اینده مابود پدر نازنینم رفتی مارو سیاه پوش کردی رفتی و با رفتنت دل مارا داغ دار کردی رفتی و بدون اینکه بتوانم باری دیگر روی ماهت راببینم خیلی سخته جای خالی تو را دیدن و حسرت خوردن خیلی سخته که باورکنم دیگه پیش ما نیستی خیلی سخته نتونم دوباره برات از زندگیم بگم فعلا فقط همینارو میتونم بنویسم روحت شاد یادت گرامی پدر همچون فرشته ی من تاریخ تولد 4.11.1309 تاریخ وفات4.10.1393   ...
2 اسفند 1393

یازده ماهگی

پنجم اذر که شما یازده ماهه شدی بردیمت بهداشت برا قدو وزن ولی موقش نبقود که ما ردیمت دلیل اینکه بردمت بخاطر وزنت بود چون احساس میکردم وزنت کم شده و واقعا کم شده بود قدو وزن شما از این قرار بود قد77 وزن 9900و این برای شما وزن کمی بود حتی خود اون خانم که وزنت کرد گفت که وزنت پایینه و باید در غذا خوردنش بیشتر دقت کنی که بهتر بشه اخه میدونی مامانی نمیدونم چرا اصلا از غذا خوردن فراری هستی و بزور یه قاشق غذا میزارم دهنت نمیدونم باید چیکارکنم که غذاتوبخوری دلیل وزن کمتم بخاطر همینه ماشالا زیادم تحرک داری و اینم به لاغرشدن بیشترت کمک میکنه امیدوارم برای چکاب یکسالگیت دیگه از وزن کم خبری نباشه ...
9 آذر 1393

دوماه دیرکرد+فقط عکس

سلام پسر قند عسلم لابد میگی خیلی رو داری مامان خب راستش حقته الان دو ماه به وبت نیومدم مطلب جدید برات ننوشتم خیلی معذرت میخوام عشق مامان دیگه تکرار نمیشه البته امیدوارم خوشگلم تازگی ها خیلی بانمک شدی کارای جدید زیادی یاد گرفتی و ماشالله دیگه بزرگ شدی الان خیلی با سرعت چاردست و پا میری و شیطنت میکنی از دیوار راست بلند میشی و دور خونه رو میچرخی و دور میزنی دیگه کشو هاو درای کابینت روتا اونجا که قدت برسه باز و بسته میکنی و تمام محتویاتشونو خالی میکنی جوری که تا وقتی بیداری خونه هیچوقت مرتب نیست درا یکابینت اشپزخونه رو با دستمال بستم که دستت به وسایل خطرناک نرسه راستی اینم بگم خیلی به من وابسته شدی جوری که  ...
8 آذر 1393

9ماهگیت مبارک

پسرم نه ماهگیت مبارک ای جان دلم ببخش که با تاخیر دارم بهت تبریک میگم.با ورکن اینقدر کار دارم که نمی تونم زود به زود بیام برات خاطره بنویسم البته خودم دوست ندارم جزئ به جزئ دقایق رو ثبت کنم و بیشتر دوست دارم اتفاقات مهم رو برات بنویسم چون خیلی از این وبلاگارو دیدم که هر روز اپ میشن و خاطره مینویسن و بنظرم جالب نیست و یه جورایی حساب کنیم تعداد صفحاتشون خیلی زیاد میشه و در اینده وقتی بچه هاشون بزرگ میشن رغبتی برای خوندنشون پیدا نمیکنن البته بازم میگم این نظر منه نمیخوام به کسی که این روش رو داره اهانت بکنم به  هر حال هرکسی سلیقه ای داره دیگه پسرم این چند روز دوباره شما خیلی بیقراری میکنی و اذیت د...
7 مهر 1393

ماه مهر

باز امد بوی ماه مدرسه /بوی خنده های راه مدرسه باز ماه مهر شد و ماه مدرسه و رفتن بچه ها به مدرسه وقتی مهر میاد اصلا حال عجیبی بهم دست میده دلم یاد اون روزایی رو میکنه که خودم به مدرسه میرفتم. یاد روزهایی که قبل از شروع سال تحصیلی وقتی لوازم التحریر و کیف و کفش میخریدم هر روز لباسای مدرسه رو مپوشیدمو وسایلارو بو میکردم چه بوی قشنگی داشتن بوی تازگی و نوویی میدادن یادش بخیر ولی اصلا حسرت اون روزا رو نمیخورم چون الان خودم یه پسر دارم که چند سال دیگه باید به مدرسه بره و من از این بابت خیلی خوشحالم .وقی پسرم بره مدرسه بهش تکالیفشو بگم صبح ها خودم ببرمش سر ایستگاه و دوباره یاد اون روزای قشنگ برام زنده بشه ای خ...
1 مهر 1393